امروز را بخاطر بسپار ![]()
امروز پايان فصل گلهای ابريشم است
امروز پايان فصل ماندن در پيلهء تنهايي است
و من چون پروانه ای رنگ به رنگ پرواز را از حفظ هستم
و در اولين پرش قلب آسمان آبی را فتح ميکنم
کنار جادهء گلهای ابريشم خرده ريز خاطرات دور را به سبزه ها گره ميزنم
و به آب هميشه روان می سپارم
شايد رودخانه ای از پشت هزار پيچ نرفته بگذرد
همين جا نشسته ام تا گلهای ابريشم برايم کاسه آبی با برگ سبز بياورند
و مرا راهی راه نرفته کنند
اما نه
همان برگ سبز کافی است , نمی خواهم بازگردم
من مسافر جاده های هميشه رفتن و باز نيامدن می شوم ...
تو که خوب می دانی راه ما آواز نيست که رهگذری به ياد بياورد , بخواند و
بعد فراموش کند
دلم برای گلهای ابریشم تنگ می شود , می دانم !
اما من همراه باد بسوی تو می آيم
و در ميان راه کمی آب چشمه برمی دارم و مشتی خاک برای رستن
با ماهی تمام و زمزمه ای ناتمام ...
تا با هم در شبی مهتابی با نجوای مهربانی در خاک و آب بنشينيم و
بروييم و سبز شويم و گل بدهيم
در سفر دست بر دهان نمی نهم تا نامت هميشه در من و با من بماند
من تو را در گوش سروهای کنار راه , نيمکت های رنگ پريدهء رو به غروب ...
سنگ ريزه های هميشه در کف رود , غنچه های ناز خواب آلود ...
دانه های پنهان در پوست زير خاک , کبوتر های سپيد ...
کفش های پر گل و لای خاکی های زير باران مانده و تمام چشمهای
در راه زمزمه می کنم و از دورها می گويم :
بيا ! برايت ماه تازه آورده ام کنار پنجره ها تا عاشق ترت شوم
بيا ! برايت ترانهء مهتابی آورده ام تا نغمه پرداز شبان تو شوم
بيا ! برايت روياي بارانی آورده ام تا خيسیِ خوابت شوم
و در تمام لحظه های آمدن و رسيدن و بی تو بودن زير لب و آسمان
ذکر می گويم :
مأمنا ! ماه شبان تاريکم باش و پناه طوفانهای در راهم ...
صبورا ! خيس از عشق شدن را تو به من بياموز و با لطافت
خيس از عشقم , تو بياميز ...
مهربانا ! هميشه به خاطر بسپار جايي در اين ناکجاآباد , يک نفر برای تو
هميشه بارانی است و مهتابی و عاشق ...
در اين روزهای دلتنگی , با اين واژه های ساده و رفتنها و دير آمدن ,
دستهايم برای تو ...
حالا اگر از ميان تمام دستها و چشمها , از ميان تمام زيبايي ها و داشتنها ...
از ميان تمام شاد زيستنها و رنجها , مرا انتخاب کرده ای ! دستت را بسويم
دراز کن و زير آسمان ذکر بگو ...